...و فقط یه لحظه بود، آن موقع که دعا کردم نسیمی بوزد به این زندگی ساکن.
...و باد آمد، طوفان...
...و فقط یه لحظه بود امروز، که آمدم دعا کنم که «کمی» معمولی و ساکن شود این زندگی باز... و دهانم باز نشد! که طوفان زده را تحمل آن همه آرامش ساحل نخواهد بود دیگر! که تو یا نمی دهی، یا خرمن خرمن می فرستی. که وقتی من را می آفریدی، گفتی این را یا بذارید روی نوک نوک قله ها، یا توی قعر قعر دره ها، تا که همیشه به دنبال کوهپایه اش بدود...!
چی می خواستی یاد بگیرم...؟!!