اولی گفت: «نمی دانم چرا حرف هات را فرو می خوری. حرف را باید زد!»
بعدی عصبانی ندا داد: «حرف هات را به دنیا نگو! بعضی حرف ها باید تنگ دل بی صاحاب آدم بپوسند!!»
دیگری گله کرد: «محافظه کاری، مثل انگلیسی ها! اصلن همیشه باید ازت حرف کشید!!»
و آخری زمزمه کرد...: «آدم باید یاد بگیرد که حرف هاش را نگه دارد برای خودش. نباید همه ی حرف ها را گفت...»
و من حیرت زده میان بغض و لبخند ماندم. و همان طور که به همه شان لبخند های بلند تحویل می دادم، در دل بغض فرو خورده ام فکر می کردم که من همه ی اینها هستم و نیستم...
---
پ.ن: خودت باش.