<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>دفتر انشا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://soudeh.ir/enshaa/atom.xml" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008-09-29:/enshaa//6</id>
    <updated>2011-07-29T22:33:37Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.21-en</generator>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2020/09/post.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.158</id>

    <published>2020-09-01T16:44:48Z</published>
    <updated>2011-07-29T22:33:37Z</updated>

    <summary>ادبی نوشتن رو دوست دارم! برای همین گاهی اگر ادبیات بی ربطم گل کرد و حس کردم جاش توی بلاگ نیست و گاهی اگر لابه لای ورق پاره های قدیمی ام حرف های گفته ی نشنیده ام رو پیدا کردم،...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="darbare" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">ادبی نوشتن رو دوست دارم! برای همین گاهی اگر ادبیات بی ربطم گل کرد و حس کردم جاش توی بلاگ نیست و گاهی اگر لابه لای ورق پاره های قدیمی ام حرف های گفته ی نشنیده ام رو پیدا کردم، اینجا نگه شون خواهم داشت.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روان در روزهای آرام زمستانی... 2</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2012/01/post-14.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2012:/enshaa//6.366</id>

    <published>2012-01-06T19:08:24Z</published>
    <updated>2012-01-10T16:54:47Z</updated>

    <summary> v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p><!--[if !mso]>
<style>
v\:* {behavior:url(#default#VML);}
o\:* {behavior:url(#default#VML);}
w\:* {behavior:url(#default#VML);}
.shape {behavior:url(#default#VML);}
</style>
<![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  false
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL" align="center"><i>«این روزها که
می گذرد، هر روز / احساس می کنم که کسی در باد / فریاد می زند.</i></p>

<p dir="RTL" align="center"><i>احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود / یک آشنای
دور صدا می زند...»</i></p><p dir="RTL" align="center"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">روان بودیم این روزها. توی «نواب» دوست داشتنی که دیگر چند سالی است اسم «ایران»
دوست داشتنی ترمان را دارد با خودش یدک می کشد. ...و من دوست داشته م همیشه این
بخش را، که فرق دارد با همه ی جاها. استرس توش بیداد نمی کند انگار، آدم ها با هم
حرف می زنند و تنها ابزار ارتباطی بین پزشک و بیمار، کلام است. کلامی که توی خیلی
از رشته های دیگر، بی توجه به کلیشه ی همیشه پا بر جای «70-80% تشخیص بالینی در
شرح حال نهفته است»، خیلی راحت نادیده انگاشته می شود. ...و من دوست دارم این
سادگی و بی پیرایگی ارتباط را. دوست دارم این حس را که می شود به مدد کلمه هایی
قشنگ و حساب شده، راه را به سوی بیمار و بیماری باز کرد. و به گمانم که روان پزشکی
از معدود رشته هایی است که آدم تویش به یک توانایی ذاتی نیاز دارد برای بقا، بیش
از هر چیز دیگری...</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">...و اما توی روزهایی که خیلی سریع و روان - به روانی نامش- توی این بخش گذشت،
گاهی شده فکر کنم با خودم، که شاید روان جای خیلی قشنگ تری می بود، اگر که دنیای
این روزهای ما پر نشده بود از شیشه و کرک و حشیش و هروئین و تریاک. که نیمی از تخت
های روان مان سایکوز ناشی از «مت» بودند، و مت آمفتامین به مرد و زن و کوچک و بزرگ
هم رحم نمی کند. زن 40 ساله برای لاغری و پسر 20 ساله برای رهایی از آفت آشنایی
های نافرجامش، همه و همه به یک سو رو می آورند. موزیسین صدا و سیما و فوق لیسانس
شیمی و سیکل و بی سوادش هم فرقی با هم ندارند انگار. شیشه به همه پاتک می زند. و اینجا
همه چیز از جنس شیشه است، تا خلافش ثابت شود. که مردی که خیلی جدی جدی راجع بهش
تنها به «بی وان دی» فکر می کنی هم یکهو بر می دارد می گوید که «من شیشه می کشیده
م!»، تا شیشه های ذهنت برای همیشه از اعتماد، بشکند و صدای شکستگی ات بپیجد توی
هوا... و وقتی می پرسی که چه جوری؟، از کی؟ و اینها، خیلی جدی تر جواب می دهد که
شیشه ی ماشین ها را «این جوری» با دستمال می کشیده است.... آنقدر که می مانی بخندی
یا که گریه کنی. ...و کسی هم گویا نیست دیگر که این همه شیشه های خیالی این دنیای
حیله گر را بزند درجا بشکند که شاید دنیای توهم افسانه ای تمام این آدم ها هم یک
بار و برای همیشه، همراهش فرو بریزد....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">آقای.ک، اسکیزوفرنیا دارد («...فرنیا» و نه «...فرنی»، که به قول دکتر حسن
زاده: «فرنی یک جور غذاست.») و ته همه ی جمله هایش، یک دور دهانش را باز می کند
و&nbsp; دندان هایش را محکم به هم فشار می دهد
تا ببینی شان قشنگ. هیچ کس را آدم حساب نمی کند و پارانوئیای شدیدی دارد، آنقدر که
اصرار دارد که من دکتر نیستم و دکتر واقعی اش آقای.پ است که توی خیابان شریعتی مطب
دارد و بهش یاد داده است که یک قرص کلونازپام یک میلی سبز را شب با دوغ بخورد،
بخوابد. می گوید که خوابش نمی برد و من اگر دوستش دارم، باید یک قرص کلونازپام یک
میلی سبز بهش بدهم. بعد هم شانه ام را می گیرد و می چرخاند که یعنی برو و تاکید هم
می کند که سر و صدا نکنم، «خانوم»ش بیدار می شود. و بر می گردد پیش زنی که 23 روز
است برای مراقبت ازش، صیغه ش کرده اند. می روم کاردکسش را می خوانم. دارد 2 میلی
سفید می گیرد! از پرستار می پرسم اینجا قرص سبز چی داریم....؟! :پی</p>

<p><br /></p>

<p dir="RTL">خانم م. شیسه می کشیده است. پوست و استخوانی بیش ازش نمانده، ترمور خفیفی دارد
و همراهش می گوید که شوهرش مدتی است، ترکش کرده ست. خانم م. هم شوهرش که سهل است، دیگر
حتا یادش نیست که دو تا بچه ی قد و نیم قد دارد که توی خانه منتظرش نشسته اند و
چند وقت است که دستش به نوازش موهای شان آرام نگرفته است. می گوید مجرد است و برای
من اروتومانیک دلوژن هایش را باز می کند تا بدانم که چند نفر مختلف دوستش دارند و
می خواهندش و چه آدم «خواستنی» ای است. و بعد انگار که گیج شده باشد، یکهو هنگ می
کند و آرام ازم می پرسد که من هم فکر می کنم که فلانی دوستش دارد یا نه؟! و ما هم اگر
یک چیز اینجا یاد گرفته باشیم آن است که بگوییم: «تو خودت چه فکر می کنی؟»!! ...و خانم
م. سرش را می اندازد پایین، گیج تر از قبل و چیزهای نامفهومی می گوید زیر لب و شام
خوردنش را از سر می گیرد...</p>

<p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">آقای ع. مدرک سیکل دارد و در حال حاضر اپیزود مانیا همراه با خصوصیت های سایکوتیک را تجربه می کند، تحریک پذیر است و پرسکیوتوری دلوژن دارد. برای
ویزیت عصر که می روم، اسمش را می پرسم. گارد می گیرد و فورن می پرسد که اسم خودت
چیه؟!! و من تازه می فهمم که وقتی می گویند همیشه اول خودت را به مریض معرفی کن،
یعنی چی! توضیح می دهم. کارت شناسایی می خواهد. لیبل را نشانش می دهم. با دقت
بررسی ش می کند و بعد چند دقیقه عذرخواهی می کند. می گوید باید مطمئن می شده. شاید
می خواستم بکشمش خوب. آخر پرستارهای اینجا داروهایش را یواشکی عوض می کرده اند و
حالا چشم هاش دارد روز به روز ضعیف تر می شود! ...و اعتمادش را که بدست آوردم بعد
کلی صرف ای تی پی، برایم از همه جا و همه چیز با تمام جزئیاتش می گوید. و شاید بی
که بداند، به من یکی از مهم ترین دروس پزشکی ام را تا به امروز، یاد می دهد.... و
من می فهمم که سواد و مدرک آدم ها همیشه نشان دهنده ی وسعت دانش و بینشی نیست که
می توانند به تو منتقل کنند.... </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

<p dir="RTL">....و من، من دلم برای همه اینها می
سوزد، که دلم کوچک است. زود آتش می گیرد. برای آقای ک. و آقای خ. و خانوم م. و
آقای ع. و اصلن همه شان با هم! برای آدم هایی که روی پیشانی شان مهر دیوانه خورده
است، و بی توجه به هذیان های اروتومانیک، هیچ کس انگار -جز خدایی که معلوم نیست
پشت کدام پیچ زندگی این آدم ها قایم باشک بازی اش گرفته- دیگر دوست شان ندارد.
...و تنها خانه شان انگار همین اتاق های تنگ و تاریک نواب است که توش مثل یه زندان
کوچیک زندگی کنند دو ماه را، و آن وقت روزی هزار بار هم می آیند از روی بی قراری
های شان درهات را می کوبند که بدانند کی مرخص می شوند از این زندان آجری. که بروند
بچپند باز توی زندان های شیشه ای پر از زرق و برق دروغ تنهای آن بیرون هاشان. و من
دلم می سوزد، که چرا آن که روزی کسی بوده است برای خودش، باید وقتی که طلب هم
صحبتی می کند از روی تنهایی و حس نیاز به توجه، &nbsp;باید با&nbsp;
بی حوصلگی و ترس رانده شود. که چرا باید وقتی که آب می خواهم ببرم برای یکی
شان تا راحت تر بتواند با دهان خشک از عوارض دارویی ش برام حرف بزند، باید ازم بپرسند
که برای خودت آب می خواهی یا مریض، و من بگویم مریض. و بعد یک لیوان فلزی درب و
داغان را بدهند دستم!! که با او فرق باید داشته باشم من به هر حال لابد، او «مریض»
است.... و مریض یعنی آدم درب و داغانی، که هیچی ش نمی شود اگر تو هم کمی - فقط کمی-
به داغانی اش دامن بزنی. بادمجان بم آفت ندارد.</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">... و بغضم می گیرد، وقی یکی شان بغض می کند. که توی دل من همه شان آدم اند...
آدم هایی تنها.... آدم هایی که راه را گم کرده اند، فقط کمی بیشتر از این روزهای
خود من شاید... &nbsp;آدم هایی که دستی می
خواهند که دست شان را بگیرند و از نو بلند شوند.... و یاد زمین خوردن های خودم که
می افتم، دلگیر می شوم از خدا، که چرا دست های من را توی دست کسی گذاشته هر بار،
اما دست های اینها را رها کرده ست انگار.....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و هی دنبال خدا می گردم این جور وقت ها. که کجا رفته از پیش اینها. که چه
می کند آخر...!! که الان چه وقت قایم باشک و امتحان است؟!! ...و به گمانم که پزشکی
رشته ی علامت های سوال است. سوال ها و چراهای علمی و اخلاقی و فلسفی و.... و آنقدر
باید تا که هستی، سوال بپرسی و چرا چرا کنی همه چیز را و نفهمی آخر هم که کجای این
دنیا روی کجای دیگرش بند است که.... نمی دانم....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">&nbsp;نمی دانم.... </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">....و به گمانم نخواهم دانست، هرگز.... که خدای من سکوت کرده این روزها، تمام
زندگی ام را....</p>

<p dir="RTL" align="center"><br /></p><p dir="RTL" align="center"><br /></p>

<p dir="RTL" align="center"><i>«...مگر تو ای همه هرگز / مگر تو ای همه هیچ / مگر تو نقطه
ی پایان / بر این هزار خط ناتمام بگذاری....»</i></p>

<p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="God_is_in_the_Rain.jpg" src="http://soudeh.ir/enshaa/pictures/God_is_in_the_Rain.jpg" mce_src="http://soudeh.ir/enshaa/pictures/God_is_in_the_Rain.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="239" width="339" /></span><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="ltr">سوده</p>

<p dir="ltr">دی ماه 90</p><p dir="ltr"><br /></p><p dir="rtl">---</p><p dir="rtl">بی وان دی = بیماری دو قطبی نوع 1<br /></p><p dir="rtl">مانیا = شیدایی، یکی از قطب های بیماری دو قطبی<br /></p><p dir="rtl">پرسکیوتوری دلوژن = هذیان گزند و آسیب</p><p dir="rtl">اروتومانیک دلوژن = هذیان عشق و دوست داشته شدن توسط یک آدم مهم تر و بزرگ تر از خود</p><p dir="rtl">سایکوز/سایکوتیک = روان گسیختگی<br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سادگی گم شده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2011/10/post-13.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2011:/enshaa//6.355</id>

    <published>2011-10-29T16:21:53Z</published>
    <updated>2012-01-08T11:32:44Z</updated>

    <summary>مورنینگ ریپورت امروز پرابلم سالوینگ بود. یعنی یکی از اساتید یا دانشجویان سال بالا یک کیس عجیبن غریبایی رو پیدا می کنند و بعد اطلاعات رو یکی یکی در قالب اسلاید های پاور پوینت میذارند وسط و بقیه هم سعی...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">مورنینگ ریپورت امروز پرابلم
سالوینگ بود. یعنی یکی از اساتید یا دانشجویان سال بالا یک کیس عجیبن غریبایی رو پیدا می
کنند و بعد اطلاعات رو یکی یکی در قالب اسلاید های پاور پوینت میذارند وسط و بقیه هم سعی می کننند با یک عملیات
کارآگاهی (!) مرحله به مرحله به تشخیص نزدیک تر بشنند! و برنده هم که خوب همون کسی است که تشخیص نهایی را زودتر پیدا کند دیگر! </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">توی این جور مورنینگ ریپورت ها، معمولن تمام اساتید و دانشجویان بخش
داخلی هم جمع شون جمعه، منتها میزان اظهار نظر کردن هر کس رابطه ی کاملن مستقیمی
داره با درجه ی اون فرد! مثلن ماها اصولن فقط با دهان باز تماشا
می کنیم و هر از چند گاهی یه نظری از خودمون در می کنیم که اون رو هم فقط به بغل دستی مون
اجازه مفیوض(!) شدن ازش رو می دیم! (به دلیل اعتماد به نفس بالا در برابر
اساتید طبیعتن)</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...خلاصه! امروز یک مورنینگ ریپورت پرابلم سالوینگ دیگه بود و بحث بر سر یک مورد نادر دیگه
ای که اساتید کلی روش صحبت کردند و نظرات خفنگ (!) دادند. اون قدر که من 
رسمن دو نقطه
او بودم و هی توی صندلی نرم و راحت مورنینگ ام پایین و پایین تر می رفتم!! 
...و فقط نمی دانم چی شد، که یک لحظه لا به لای اسلاید های مربوط به نتایج 
آزمایشگاهی بیمار، یک سری ماستوسیت بالا دیدم که در برابر ازدیاد اطلاعات دیگه ی دریافتی از اسلاید، بقیه کاملن ازش رد شدند و این طوری شد که یکهو برگشتم
 با خنده به مونا گفتم، سیستمیک ماستوسیتوزه
احتمالن دیگه خوب! :دی و دو تایی بعدش غش غش به تشخیص ساده ی من&nbsp; در برابر اون همه توضیحات 
دو نقطه
او کننده ی اساتید خندیدیم، به سادگی خودمان!!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و لابد عجیب ترین اتفاقی که می توانست بیفتد، افتاد. ...که آخر پرابلم سالوینگ، جواب
دقیقن همون در اومد! و کل سالن از این تشخیص توی سکوتی عمیق فر رفت، بس که عجیب می نمود و کسی فکرش را هم نکرده بود لابد، به جز من!! O:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و حالا، همه می دانند و می دانستیم
که من اطلاعاتم پایین تری از اونی بود که بتوانم به چنین تشخیصی برسم و اگه کسی هم از
من می پرسید که چه طور دفاع می کنی از این تشخیصت یا اینکه چه طور بقیه ی تشخیص ها رو رد می کنی،
من دو نقطه او تر از قبل تماشاش می کردم حتمن! اما نکته ی مهمی این وسط هست...: </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">گاهی
 آدم ها چنان درگیر پیچیدگی های مسئله ای می شند و لا به لای حواشی اون 
غرق، که نشانه های ساده ی پیش پای خودشان را هم فراموش می کنند... که حقیقت
 های ساده ای رو که خودشون رو در برابر نگاه آدم جار می
زنند، هم نمی بینند حتا. و بند می کنند به استدلال های دهان پر کن و طولانی
 و حجیم
و طویل و عریض که هر شنونده ای را سر جاش میخکوب می کند، میخکوب کردنی... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و نتیجه می شود اینکه آدم
ها هر چه بالاتر می روند، که هر چه پیچیده تر می شود شیار های قشر خاکستری مغزشان
و در هم بر هم تر توی خودش می پیچد، شیارهای نگاهشان هم توی هم فرو تر می رود. و آدم
ساده دیدن را، ساده شنیدن را، ساده اندیشیدن را هم انگار از یادش می رود... و اوج فاجعه اینجاست که آدمی که ساده
نتواند حس کند خیلی چیزها را، دیگر نه ساده می خندد و نه ساده اشک می ریزد. که
اصلن خیلی ساده لای شیار های پیچیده ی خودش، خودش را گم می کند.... </p>





<p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">...و نو فقط فکر کن که از کجا می توان به کجا رسید، به چه قیمت گزافی!</p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">نوشته به روز نیست.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><b>پ.ن</b>: ...و امروز و حالا، بد می ترسم که نکند تمام سادگی ام را لای لحظه های قشنگ 3 سال پیش جا گذاشته باشم، جا گذاشتنی.....</p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>و کیست که بفهمد...؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2011/08/post-11.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2011:/enshaa//6.333</id>

    <published>2011-08-03T12:00:43Z</published>
    <updated>2011-08-03T12:02:14Z</updated>

    <summary>بخش بیماری های اعصابم این روزها، نورولوژی.و از آن شب هایی است که یک حس تلخ دارد لحظه های آرام ساده ام را خط خطی می کند. دارم ام اس را می خوانم و هی عکس آن دخترک می آید...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">بخش بیماری های اعصابم این روزها، نورولوژی.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">و
از آن شب هایی است که یک حس تلخ دارد لحظه های آرام ساده ام را خط خطی می
کند. دارم ام اس را می خوانم و هی عکس آن دخترک می آید توی ذهنم. 24-23
ساله، قد بلند، خوش هیکل، خوش پوش، سبزه، قشنگ، با دو تا چشم نافذ مهربان
و زبانی که خیلی با نمک می گیرد آن وقت هایی که «س» را تلفظ می کند... و
یک تلخی ای می آید و همان طور که حس آرام لحظه هایم را خط می زند، تصویر
قشنگ دخترک را هم خدشه دار می کند. <br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;">بیماری مخچه اش را درگیر کرده است و
دخترک راه که می رود تلو تلو می خورد به یک سمت، دخترک دست راستش
ناخودآگاه حرکات پرشی و پرتابی وحشتاکی دارد که من را از 3-2 متر فاصله هم
عجیب می ترساند. دخترک حرف هایش، کلماتش بریده بریده است. دخترک داروهای
آنتی سایکوتیک* می گیرد. دخترک سابقه ی suicide attempt** دارد... </p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">...و
چشم های هر سه تای مان غصه شان گرفته، بی حرکت، بی یک پلک زدن ساده حتا،
زل زده اند به روبه رو. و مردک های مان فقط حرکات دخترک را میلی متر به
میلی متر می بلعند توی خودشان. </p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">دخترک
حالا نشسته کنار میز و تند-تند خودش کارهایی را که باید برای معاینه بهش
بگویند انجام بدهد، از حفط انجام می دهد، بس که تکرار کرده شان تا به حال.
دخترک خوشحال است که بعد بستری قبلی اش حالا می تواند از سر خیابان تا دم
بیمارستان را خودش راه بیاید، با آنکه برای این کار باید دست کسی را
بگیرد. دخترک خوشحال است که حالا می تواند طوری حرف بزند که آدم ها
بفهمندش، بدون اینکه زبانش زیاد بگیرد. دخترک خوشحال است، که خانوم دکتر رزیدنت می گوید که فعلن آمپول
نیاز ندارد و دخترک با حرکات پرشی غم انگیز دست راستش با همراهی پای راست
لزرانش، تلو تلو خوران، اما با لبخند می رود بیرون از اتاق.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">...و
خدا می داند که چه همه بدم می آید از خودم این جور وقت ها. از اینکه یک
روزهایی نشسته م غر زده ام که چرا اینجایم راست است و آنجایم کج است و
چشمم این طوری است و دماغم آن طوری و لپ هایم این جوری!! </p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">...و خدا می داند که چه قدر به خود خدایم شک می کنم و شکوه این جور وقت ها. که کجا رفته است، که چه کرده است، که چه می کند آخر... </p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">...و
«م» یکهو نگاهش می خورد به نگاهم! ابروهایش رفته توی هم و همان طور که
نگاهم می کند دستش را می کشد روی بینی اش. می فهمم دارد به همان چیزی فکر
می کند که من. و می فهمم که لا اقل تا مدتی دیگر گوش هایم از شندین غر غر های بی معنی همیشگی مربوط به بینی اش، معاف خواهد بود...<br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">...و لبخندی از جنس عجیب و آرام دخترک می آید می نشنید روی لب های هر دوی مان (:<br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">* داروهای مختص بیماری های روان.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;">** اقدام به خودکشی.<br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: right;"><b>پ.ن:</b> نوشته به روز نیست!</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>پیرمرد ثانیه های خاک گرفته کنج میدان هفت تیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2009/09/-oldman.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2009:/enshaa//6.287</id>

    <published>2009-09-05T10:04:53Z</published>
    <updated>2009-09-05T10:24:31Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  FA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  MicrosoftInternetExplorer4
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">توی میدون هفت تیر، کنج یک گوشه ی خلوت، جلوی در هتل مروارید،
همیشه یه پیرمرد کوچیک که موهای یک دست سپیدی داشت می نشست. یه گمانم ناراحتی قلبی
یا تنفسی داشت، چون بیشتر وقت ها ماسک زدنش رو فراموش نمی کرد. روی یه دونه صندلی
تا شوی کوچیک می نشست و داد می زد: «حراجیه! حراجیه! 10 تومن!» و به ترازوی جلوی
پاهاش اشاره می کرد... </p><p><br /></p>



<p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;" dir="RTL">******</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">.... و من امروز دوباره خودم رو بعد از ماه ها روی ترازویی
وزن کردم. و بعد از کلی حس افسردگی مزمن و خدا خدا کردن که ای کاش چاق نشده باشم، نگاهی
به ترازو انداختم و دیدم که چاق که چه عرض کنم، 2 کیلو هم لاغر شده ام...!!! </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و نا خوداگاه دوباره یاد اون پیرمرد افتادم و در بسته ای که
توی ذهنم قفل و زنجیرش کرده بودم، مبادا که به یادش بیفتم و فکر های بد کنم، یه دفعه
با تلنگری چهار طاق باز شد و دلم لرزید... یاد نگاهش افتادم. یاد تک تک لحظات اون
یک سالی که گذشت و من لحظه به لحظه ی بالا و پایین شدن وزنم رو فقط برای دل خوش
کنکش اندازه می گرفتم. و هیچ وقت نگاهم که با نگاهش تلاقی می کرد، نتونستم بی
تفاوت از جلوش عبور کنم... حتی تو لحظه ای که آخرین امتحان رو با زحمت داده بودم،
وقتی سرم تیر می کشید، از بعضی ها بریده بودم و دنیا دورم می چرخید. باز هم رفتم و
روی ترازوش ایستادم، و دیدم که عجب! ...و پیرمرد هم کلی اظهار تعجب کرد که چرا یک
دفعه این همه لاغر شده ای...! ((: و بعد مثل همیشه کیفم رو داد دستم و نگاهم کرد و
500 تومنی ای رو که کف دستش گذاشتم، محکم فشار داد و بلند بلند دعام کرد... و چه
حس سبک شدن عظیمی داشت! شنیدن دعاهاش توی اون لحظه های یخ زده ی بی جان...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;" dir="RTL">******</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و امروز... امروز، که مدت هاست دیگر هیج وقت اون جا نمی
بینمش، دیگر مطمئنم که به دلم نمی تونم دروغ بگم. می دونم که دیگه نیست. همیشه می
دونستم یه روز بالاخره میام و می بینم که سر جای همیشگی، اثری از ترازو نخواهد
بود... و من مدت ها بود که اعتصاب وزن کرده بودم. به نشانه ی اعتراض به دنیایی که
حتی حاضر نشده بود به من سهمی بده به کوچکی یک پیرمرد و یک ترازوی رنگ و رو
رفته...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">اما امروز، من روی ترازوی پیر مرد دیگه ای ایستادم. و امروز
خوش حال بودم! خسته نبودم. نبریده بودم و دنیا دور سرم نمی چرخید. امروز خندیده
بودم. و باز هم مثل قدیم ها به عدد دو رقمی زل زدم و پیر مرد که کیفم رو گرفته بود
دستش، عدد رو بلند خوند.... مثل همون روزها... و اون پیرمرد باز هم در پاسخ به یه
خروار پولی که با مرضیه توی دست هاش ریختیم و خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی
ما نمی دونیم خرجش این همه نمی شه، لبخند حیرت زده ای زد... از جنس همون لبخند های
پیرمرد ثانیه های خاک گرفته ی کنج میدان هفت تیر...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و من یک لحظه به سهمم از دنیا فکر کردم و شاید با خودم زیر لب
گفتم: کاش دنیا هرگز از وجود این لبخند ها خالی نشه...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="oldman.jpg" src="http://soudeh.ir/enshaa/pictures/oldman.jpg" mce_src="http://soudeh.ir/enshaa/pictures/oldman.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="269" width="269" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">---</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">مرداد 87</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>«آغاز پایان»ی دیگر...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2009/05/post-10.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2009:/enshaa//6.265</id>

    <published>2009-05-19T16:42:50Z</published>
    <updated>2009-05-19T17:27:20Z</updated>

    <summary>سرش را از پنجره ی ماشین کرد بیرون. موها بلافاصله پشت سرش به رقص آمدند. تا دور دست نگاهش یک سو فقط درخت بود و درخت و درخت و یک سو آب و آب و آب. و میان شان فاصله...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">سرش
را از پنجره ی ماشین کرد بیرون. موها بلافاصله پشت سرش به رقص آمدند. تا
دور دست نگاهش یک سو فقط درخت بود و درخت و درخت و یک سو آب و آب و آب. و
میان شان فاصله ای از آسمان خا خوش کرده بود، آبی ای عمیق و یکدست. و یک
جای خیلی دوری، توی آن آخرین نقطه ای که چشم هاش یاری می کرد دیدن شان را،
همه ی رنگ ها، همه ی خطوط، همه ی زمین، آب و آسمان می رسیدند به هم. گم می
شدند توی هم انگار و یکی می شدند، توی نقطه ای. آن قدر که دیگر، نه جنگلی
بود، نه دریایی و نه آسمانی فاصله. نقطه ای بود انگار فقط. آخر دنیا. و
باورش سخت بود تصور اینکه آن همه درختی که شاخه های انبوه و درخشان سبز
شان پیچیده بود لای هم و دعوای شان شده بود انگار با هم سر نیم وجب جا و
برگ های بازیگوش شان گرگم به هوا بازی می کردند لای شاخه ها، یکهو همه شان
رد کرده باشند آسمان را و با آن همه روح جاری آب، توی یک نقطه جا شده
باشند.</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">نسیم
خنکی از سمت آب ها می وزید سمت شاخه ها و قلقک شان می داد. و درخت ها وقتی
که می خندیدند، خطوط روشنی غبار آلودی از نور از میان انگشتان کشیده شان
راه باز می کرد سمت دریا. و دل هر قطره ی آب زیر انعکاس باریکه ها ی نور،
برق می زد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">چشم
ها را بست و گردنش را تا آنجا که جا داشت خم کرد به عقب. گذاشت نسیم وسط
راهش به سوی جنگل کمی با موهایش بازی کند و آفتاب میان مسیرش به سمت آب،
دست سرخش را بکشد پشت پلک ها. و در یک لحظه، در یک لحظه ی کوتاه که تا به
نهایت انگار کش می آمد یکهو و دوباره بر می گشت سر جاش، خنکای نسیم و
گرمای ساده آفتاب توی دلش خوردند به هم، و انفجار نور روحش را از آنجای
نامعلومی که بود، تکانی غریب داد. و نسیم و نور هر یک که به مسیر خودش
رفت، روحش توی آرامش تازه اش، میان جای خالی انفجار چند لحظه ی پیش، نفسی
عمیق کشید.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">پلک
های داغش را گشود. نگاهی گذرا انداخت به آن نقطه ی دوردستی که همه ی دنیا
انگار توی آن می رسید به هم. و بعد، یکهو، همان طور که لبه ی پنجره ی
ماشین را محکم چسبیده بود، چرخید و رو برگرداند سمت عقب. موهاش زیر دست
باد، روی خطوط چهره اش سر خوردند. چشم ها را تنگ کرد و از لای تارهای درهم
موها محو آب شد و درخت و آسمان.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>


<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">فکر کرد: پایان از همین جا آغاز می شود.&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قله ی بعدی! یا چگونه شد که باز هم کبرا ما را به تصمیم واداشت!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2009/03/post-9.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2009:/enshaa//6.258</id>

    <published>2009-03-18T16:54:29Z</published>
    <updated>2009-03-18T16:55:44Z</updated>

    <summary>قبلن ها، آرزو هایم خیلی بزرگ بود. انگار که مثلن یک کوه عظیمی بود که برای رسیدن به آن بلند ترین قله اش می بایست که کلی کوه نوردی یاد بگیری و صبر و تحمل داشته باشی و خستگی ها...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">قبلن
ها، آرزو هایم خیلی بزرگ بود. انگار که مثلن یک کوه عظیمی بود که برای
رسیدن به آن بلند ترین قله اش می بایست که کلی کوه نوردی یاد بگیری و صبر
و تحمل داشته باشی و خستگی ها و درد های راه را یاد بگیری که بپذیری. و
همین دور بودن قله، توی ذهن من دست نایافتنی اش می کرد و چیزی که دست
نایافتنی باشد و مرغ همسایه باشد، بد جور غاز می شود یکهو. و من چشم هام
رو دوخته بودم روی آن قله و اصلن بر نمی داشتمش که می خواستم این دست
نایافتنی را یک روز قشنگ بگیرمش توی دست های خودم!</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
از آن نقطه ای که پاهام روش جا خوش کرده بود تا آن جایی که قله لای بالش
نرم ابر و مه، لم داده بود، فاصله انگار که بی نهایت بود. انگار که هر چی
که می رفتی، نمی رسیدی. اما، حتا تصور رسیدن هم لذت بخش بود. و همین بود
که فکر نرسیدن و نخواستن رسیدن را اصلن پس می زد و تبعید می کرد به یک
جزیره ی نامعلوم، آن جایی که توی هیچ کدام از نقشه های ذهنت، اثری از
آثارش نبود. و این چنین بود که یک روز ما بار و بندیل مان را بستیم و سفر
آغاز شد!</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راستش حالا
آن سفر، مدت هاست که دیگر به پایان رسیده. قله توی مشت هایم است و زیر
پاهایم و اصلن تمام زندگی ام! اما قله همین جا ایستاده. همان جا که همه ی
این وقت ها بوده. از همان روزی که من نبودم، تا به امروز که هستم. می دانی
که! قله، قله است! پا ندارد. راه نمی رود. قله مرغ نیست، غاز نیست، اصلن
زنده نیست. قله قله است. مسیر عبور است. وسیله است. و دل بستن به قله ها،
اشتباه ترین و عبث ترین کار دنیاست!</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">قله ی
واقعی، «رفتن» است. همیشه و هر جا... می شود دل بست به قله ها که کمکت
کنند، «بروی»، اما نمی شود دل بست بهشان که کمکت کنند برسی و بمانی! هیچ
قله ای، جای ماندن نیست. اصلن قله ها از دور قشنگ اند! از دور هوس انگیز
اند! از نزدیک دل بستنی نیستند، تهی اند و کوچک. ...و هر قله تنها یک
نشانه است از دور، که بدانی داری راه را درست می روی. که بدانی هنوز هم
راهی هست، که باید بروی!</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">مدتی
است روی این قله ی آخری ام ایستاده ام با این که نمی خواسته ام. نمی گویم
ضرر کرده ام، که نکردم. سکونم باعث شد که عوضش راز قله ها را بفهمم، که
بدانم چه همه سکون مثل باتلاق می ماند برای دل آدم. و امروز و این روزها
به گمانم وقتش است که دست ها را سایبان چشم ها بکنم، بگردم دنبال قله ی
بعدی و آرزوی بعدی و بروم، بروم باز باز هم...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><img src="http://www.sharemation.com/soudeh66/Fall_on_the_Mountain_by_thayssharumrn.jpg" mce_src="http://www.sharemation.com:80/soudeh66/Fall_on_the_Mountain_by_thayssharumrn.jpg" /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>شاید اصلن خدا هم اشتباه می کند گاهی....</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/12/post-12.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.235</id>

    <published>2008-12-31T19:20:51Z</published>
    <updated>2008-12-31T19:53:32Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} دیروز پیش از آنکه دکتر امین بیاید، رفتم...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  false
  false
  false
  
   
   
   
   
   
  
  MicrosoftInternetExplorer4
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
 </xml><![endif]-->

</p><p dir="rtl">دیروز پیش از آنکه دکتر امین بیاید، رفتم
یک نگاهی بیندازم به بخش اطفال. اولین بارم بود کلن. </p><p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">فکر کن که یک مشت فرشته را از روی ابرها جمع
کرده باشند و خوابانده باشندشان توی تخت خواب های رنگی و فریب شان داده باشند
یک جورهایی و زندانی کرده باشند شان میان آن همه رنگ دروغ. و بعد
دیوار ها را رنگ آسمان و ابر زده باشند، مبادا که بال های نازک شان حس غربت
کنند اینجا روی زمین و بخواهند که پر بزنند و بروند. </p><p dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">...و کنار
هر فرشته ی کوچکی، فرشته ی بزرگی بیدار نشسته بود. همه شان با لباس
های&nbsp; فرم یکدست بیمارستان. و چه همه در چشم همه شان بیم غریب و نامعلومی موج
می زد. و چه همه رنگ و روی همه شان پریده بود و چه همه از عمق آن چشم های بیمناک لبخند های سخت غمزده
تحویل می دادند به کودک هاشان. و چه همه یک دفعه ناخودآگاه گارد می گرفتند انگار و
محکم بغل می کردند شان وقتی که می رفتی کنارشان می نشستی. انگار که می
خواستند یک جور بی زبانی بگویند <i>ببین</i><i>! </i><i>بچه ی من است! بچه ی خود خودم...! سالم
سالم است...! یعنی سالم بود... این</i><i> </i><i>جوری نبود... اصلن نمی دانم چرا این طور
شد... یک دفعه بود... یک دفعه</i><i> </i><i>دنیا خراب شد روی سرم... دلم دارد می
ترکد... نمی دانم چه کنم... کمکش</i><i> </i><i>کن</i><i>...</i></p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">و لحظه به لحظه انگار که سپر شان می افتاد
پایین و پایین تر و لحن سرد نگاه اولیه جایش را می داد به التماسی پر شور و گرم...</p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">...که فقط بچه شان را می خواستند دوباره از تو. سالم و سرحال.
&nbsp; </p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">...و فکر کن که این کوچولو ها چه ساده دل می
بندند بهت و دوست می شوند با نگاهت وقتی که لبخند می زنی بهشان. که چه راحت
اعتماد می کنند بهت وقتی که بازی می کنی با تنهایی شان. که چه ساده اند. چه
همه پاک و بی ریا و آینه. که چه همه زندگی لطف کرده، سیاه نکرده&nbsp; آن
قلب های به ظاهر بیمارشان را با فکر اینکه تووی چرخش همیشگی روزها نارفیق هم
پیدا می شود، کنار رفیق ها. که اشک هم هست لا به لای خنده ها. که اعتماد لگد
شده&nbsp; کم نیست، وسط آن همه عهد و پیمان ها... &nbsp; </p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">خدای من! </p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">جای این همه فرشته، آن جاست؟! توی
بیمارستان رجایی؟؟؟</p><p dir="rtl"><br /></p>



<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;" dir="rtl">به
گمانم که اشتباهی شده است...!</p><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;" dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به دوستی که یک زمان خیلی دور روی تقویم ها، «دوست» بود...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/12/post-8.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.222</id>

    <published>2008-12-19T12:35:11Z</published>
    <updated>2008-12-19T13:17:11Z</updated>

    <summary>خیلی وقت است ندیده مت. نمی دانم کجایی یا چه می کنی اصلن. زنده ای حتا یا که نه... می دانی، همه چیز از آن روزهای نحس شروع شد. یادت هست؟! همان روزها که قایم می شدی پشت تلفن های...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">خیلی وقت است ندیده مت. نمی دانم کجایی یا چه می کنی اصلن. زنده ای حتا یا که نه... </p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">می
دانی، همه چیز از آن روزهای نحس شروع شد. یادت هست؟! همان روزها که قایم
می شدی پشت تلفن های پشت سر هم و اس ام اس های مدام و بعد به هم می ریختی
و اخم هات بدجور می رفت توی هم و می دیدیم که جلوی اشک ها را می گیری به
زور و چیزی ازت بیرون نمی آید، بس که مغرور بودی. عادت کرده بودیم که دیگر
نپرسیم ازت که کی هست اصلن. دایی ات بود گاهی. عمویت گاهی. داداش یکی از
آنهایی که توی قلمچی پشتیبانش بودی گاهی تر. چه می دانم. یکی بود دیگر.
یکی که شاید دایی ات بود، چون به ما ربطی نداشت که کس دیگری باشد.</p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">اولین
امتحانی که دادیم، «بافت» بود. چه ناراحت شده بودی از نمره ات که کم نبود.
فقط یه کم «بالا» نبود. به گمانم اما اولین و آخرین باری بود که نگران
نمره هایت شدی. چیزهای مهم تری آمد توی زندگی ات کم کم. بی که ما - بهترین
دوستانت - بدانیم که از کجا آمده اند و به کجا می خواهند که تو را بکشانند
با خودشان. یکی یکی آمدند و هر کدام شان که آمد، یک لحظه دور تر شدی از ما
و یک لحظه نزدیک تر، به یک نقطه ی نامعلوم.</p>
<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">و
نفهمیدیم چی شد که آن موجود تنهایی که می خواست آن چیزی که هست نباشد و
دردهایی را که دارد با مسکن های موقتی فراموش کند و بشکند مرزهایی را که
محدودش می کردند و آن طوری باشد که فقط خودش می خواهد و بس؛ و چنگ بزند به
ریسمان یک استقلال کاذب، در تلاشی بی وقفه برای آنکه وابسته نباشد به کسی،
موجودی، چیزی، از دنیای قدیمی اش، یک آن همه ی آرزوهایش را عملی کرد و از
میان دنیای ساده ی آن روزهای ما - که هنوز عطر و بوی دلنشین حیاط دبیرستان
و شلوغ بازی توی راه پله ها را با خودش داشت - پر کشید به یک دنیای رنگین
دروغین. دنیایی که همه ی آن چیزهایی را که می خواست یک حور زیرکانه ای بهش
می داد و در عوض، همه چیزهای قبلی را ازش می گرفت...&nbsp; همه را... دنیایی که
ازش یک موجود دیگر می ساخت، موجودی که از جنس ما نبود...</p>
<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">...و
چشم بستیم و باز کردیم دیدیم که دو ترم است دیگر که با ما نیستی. که نمره
هایت روی برد خودشان را جار می زنند هی. که چهره ات دیگر آن «دوست داشتنی»
ما نیست. که دیگر تا می بینی مان، فرار می کنی از شرم. که دیگر آن برق
قدیمی نیست توی چشم هات. که «خودت» نیستی دیگر. ادای موجودات مضحک بی خیال
را در می آوری و هر بار که می بینیمت پشت آن نقاب، یک لحظه آن برق قدیمی
می آید و باز زود خاموش می شود و می شوی همان بازیگر جدیدی که شده ای این
روزها... انگار نه انگار که چه قدر حرف نزده خودش را یواشکی می چپاند توی
این چشم ها که دروغ های شاخدار می گویند...</p>
<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">می
گویند که برادرت پر کشید آخر. همانی که ته ته دلت شاید می خواستی که کاش
نبود هیچ وقت که زندگی تان این همه به هم بریزد که این همه نتوانی آنی
باشی که می خواهی؛ مثل بقیه ی دخترها، که آزادی ات را، میلت به مثل بقیه
بودن، بهتر بودن از بقیه را اصلن، ازت نگیرد. همانی که آن قدر نگفتی ازش
که آخر از لا به لای زمزمه های گاه و بی گاهت فهمیدیم که وجود دارد. همان
که وقتی پرسیدیم سعی کردی وانمود کنی که چیزی نیست، فقط یک جور سرطان ساده
است و مهم نیست... </p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">«نوروبلاستوما» توی کتاب ها این قدر زشت نیست، که توی دنیای واقعی. نه...؟</p>
<p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">خیلی
وقت است که نیستی. دلم تنگ شده برای آن برق چشم ها. برای آن شیطنت های
ساده. می دانی، احترام می گذارم به تصمیمت برای رنگ های عجیب زدن به
دنیایت. به تلاشت برای متفاوت بودن، از نوعی دیگر. </p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">فقط کاش خوب باشی، هر جا که هستی. </p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;">کاش...</p><p dir="rtl" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://i42.tinypic.com/1zdya0p.jpg" mce_src="http://i42.tinypic.com/1zdya0p.jpg" /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>باغ واژه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-7.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.188</id>

    <published>2008-10-17T12:10:11Z</published>
    <updated>2008-10-31T16:41:33Z</updated>

    <summary><![CDATA[می گوید کلمه هایت تکراری شده اند. حرف هایت رنگ عادت به خود گرفته اند. راست می گوید.&nbsp;تمام&nbsp;دفترهایم شده است تکرار مکررات مدام! تمام زندگی ام تکرار چند حرف. واژه هایم بوی پوسیدگی می دهند، ذوقم را انگار جایی در...]]></summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">می گوید کلمه هایت تکراری شده اند. حرف هایت رنگ عادت به خود گرفته اند. راست می گوید.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">&nbsp;تمام&nbsp;دفترهایم
شده است تکرار مکررات مدام! تمام زندگی ام تکرار چند حرف. واژه هایم بوی
پوسیدگی می دهند، ذوقم را انگار جایی در گذر زمان جا گذاشته ام و جای خالی
چیزی، حسی، کسی در قاب لحظه هایم غریبانه خودنمایی می کند. نبود واژه اصلن
گویا قلبم را مچاله کرده است، بدجور!</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راست می گویی. راست می گفت!</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">خیلی
وقت است که نبوده ام و نیستم میان جنب و جوش و هیاهوی همیشگی واژه ها.
اصلن انگار که وسط این همه جریان حرف و کلمه،&nbsp;ساکن و ساکت&nbsp;زل زده ام به نقطه ها
و دنیا دور سرم می چرخد. واژه هایم را به درخت ها زنجیر کرده ام انگار.
و واژه هایم شکفتند و گل دادند و رسیدند و میوه شدند و همان جا روی درخت
ها، همراه غل و زنجیرشان پوسیدند. باغبان خوبی نبوده ام برای واژه هایم،
می دانم. و خیلی وقت است که همه شان شاکی اند از دستم و دنبال شان که می
دوم، با زیرکی جا خالی می دهند! و من همه شان را به همین سادگی ها، گم
کرده ام...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">اما
باور دارم که هنوز هم می شود روی ورق ها بذر واژه پاشید و منتظر ماند تا
یکی دو تا حس شاعرانه فرود بیاید و معجزه ی باران کاری کند که همه ی واژه
ها آزادنه برویند و بشکفند و برسند و بیفتند...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و سقوط
آزاد، چه حس صعود شیرینی است وقتی که میوه ای باشی از یک درخت،&nbsp;واژه ای&nbsp;از
ته یک دل، و اشکی از یک چشم خیس...! و برای همین است که هنوز هم بی واژه
می نویسم. به آن امید که یکی از همین روزها، بذرهایم برویند و واژه های
کالم برسند و&nbsp;همراه سیب دل، لحظه ای تابی بخورند و بیفتند...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و می دانی...؟ من میان باغ واژه های رسیده ام یک روز، یک روز نزدیک، یک روز نه خیلی دور، غرق خواهم شد.<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به تو...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-6.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.163</id>

    <published>2008-10-01T16:55:27Z</published>
    <updated>2011-07-22T09:08:33Z</updated>

    <summary>دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زِق می...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" mce_style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><font style="font-size: 10pt;" mce_style="font-size: 10pt;" face="Tahoma">دستم
را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم،
دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک
جور ناخوشایندی زُق زِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه
هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای
زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.<o:p></o:p></font></p>

<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" mce_style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><font style="font-size: 10pt;" mce_style="font-size: 10pt;" face="Tahoma"><o:p>&nbsp;</o:p></font></p>

<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" mce_style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><font style="font-size: 10pt;" mce_style="font-size: 10pt;" face="Tahoma">هیچ
وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش
آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و
دوست داشتن واقعی در عمل...!<o:p></o:p></font></p>]]>
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و
تو برایت همین کافی بود که وقتی از دور می آمدی، با اولین قدم ها، پاهایت
خاکم را لمس می کرد و خورشید مردمک هایم بی دریغ برایت نور افشانی می کرد
و بس که تمام دل و روحم صاف بود و آینه و خاکم از پاکی برق می زد، انعکاس
این همه روشنی و نور چشم هایت را می زد و قلبت که کدر شده بود و خاکستری،
تمام آنچه را که منعکس می شد، جذب می کرد و دلت می شد داغ داغ! عین ذره
ذره&nbsp;ی شن های رقصان بیابان هایم...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و
تو هرگز نخواستی که دریچه های شناختت را کمی بیشتر به وسعتم باز کنی. شاید
فرصت نکردی و شاید هم نخواستی که نگاهی هم به زیر پاهایت بیندازی و مرا
بشناسی و ببینی که چه ساده جریان دارم...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">کوچک
که بودی، کیف مدرسه ات همیشه سنگین بود. روی خاک من راه می رفتی و هوای
پاک و صاف مرا فرو می دادی و زیر سایه های خنک عصر گاهی ام نفس تازه می
کردی و لی لی کنان کیف پر ابهتت را تاب می دادی و می رفتی... <o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">کیفت
اون روزها دو برابر وزن خودت وزن داشت. مثل دل من که این روزها حرف های
تلنبار شده ته هامونم اون قدر سنگین شده که دل درد گرفته ام! و کیفت پر
بود از کتاب. از دفتر. و اگر لحظه ای تصمیم می گرفتی که همه شان را بجوی و
قورت بدی، یک لیوان آب هم روش، همه اش به خاطر من بود و بس! که یک روز آن
قدر بزرگ شوی که دنیا رو روی شونه هات حمل کنی، عین خدای آسمان ها، اطلس!
و من را هم بذاری روی انگشت کوچکت!<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و باز کردن بقچه ی اون همه آرزوی کلاسیک و سانتی مانتال قدیمی جلوی چشم هات هم حتماً یک<span style="">&nbsp; </span>جورهایی
برات عجیبه! انگار که آرزو ها هم زنده اند و می جنبند و نفس می کشند و می
پیچند لای دست و پا. روی دوش کلمه ها بند نمی شوند. و من هر وقت که خواستم
یک جا نگهشون دارم و بهت نشان بدم که «ای دوست! ببین! من این جام! لا به
لای این همه رنگ و نور و صدای رویاهایی که خودت برایم ترسیم کردی، اما
امروز به یاد نداری...» یک آن میان داستان ها و افسانه ها گم می شوم و یک
دفعه می بینم که این همه گفتم و گفتی و گفت و اصلاً انگار از اول هم کسی
چیزی نگفته بود...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">اون
روزها دلت سیب می خواست. و قدت کوتاه بود. به شاخه ها نمی رسید. می نشستی
و فکر می کردی که یک روز قد می کشی و می شوی باغبان صحرای بی آب و علفی که
یک روز بال هایت شد تا پرواز کنی. ...و اون وقت به همه ی آدم های سرزمینت،
سیب تعارف می کنی...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">اون
روزها دلت برایم می سوخت و قلبت یکپارچه آتش می شد از تنها ماندنم، از
اینکه دنیا مرا نمی شناسد و دلش را خوش کرده به چهار تا یاوه ی&nbsp;چهار
تا&nbsp;یاوه گو&nbsp;که این چنین هلم داده است به سمت سایه ها... و می خواستی فانوس
راهم باشی به سمت نور، به سمت اوج... و شاید تقصیر من بود. منی که همیشه
هوای صبر و سکوت لحظه هایم را پر کرده بود. منی که چون قلب کویر مرزهایم،
«صبور بودم و سر به زیر و سخت»! و هرگز لب از لب نگشودم...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و
تو رفتی. بی آنکه لحظه ای بایستی و به عقب نگاه کنی. کوچک بودی و شاید
هنور قد نکشیده بودی و شاید اصلاً بزرگ شدن را بلد نبودی! و شاید هم وقتی
که بزرگ شدی، دیگر دلت سیب نمی خواست...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و فراموشم کردی. به همین سادگی...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">غافل
از اینکه دیگر هی چی خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ، تازه می فهمی که این
کوچه ی گمنام این روزها چه قدر رهگذر دارد و چه قدر شلوغ است!! و یادم را
هر چه قدر هم که بسپاری به باد، نسیم باز خاطره ام را می آورد و می گذارد
لب طاقچه ی دلت. <o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">«با
فاصله نمی توان به جنگ خاطره رفت»... و تو باز هم هر گاه که دلت بگیرد،
هوایم به سرت خواهد زد. هوای رگبار های ناگهانی ام که محصول بغض ترکیده ی
دل من&nbsp;بود و بغض وا شده ی دل&nbsp;تو! هوای پیاده روی های شبانه زیر آسمان صاف
و پر ستاره ام... جایی که انگار خدا به آدم های نزدیک تر است و آسمان را
هنوز ازت نگرفته اند و ستاره ها پشت هیبت سیمان ها و آجر ها خودشان را
قایم نکرده اند و شب از لای پرده ها پیداست. جایی که دستت را که دراز کنی
ماه توی مشتت است و خدا ازش می چکد! جایی که زمین قدر هق هق های آسمان را
می داند و آسمانش همیشه به پهنای خورشید می خندد...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و
من هم این روزها، دلم خیلی گرفته. ولی دیگر گرد و خاکی به پا نمی کنم. دلم
گرفته و آتش درونم از چشمانم سرازیر می شود و دنیای قدیمی ات را رنگ طلائی
می زند...&nbsp;&nbsp;شاید که لحظه ای مکث کنی و &nbsp;آتش درونم را&nbsp;حس کنی...</span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"></span>&nbsp;</p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 1.3pt 0pt 0in; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">...و آره! من امروز، با تمام وسعتم<span style="">&nbsp;</span>روی نقشه های جغرافیا، توی نقشه ی دل آدم ها جایی ندارم...&nbsp;</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من امروز با همه ی گنج های پیدا و پنهانم، بی چیز و بی کس و تنهام... </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من امروز، لبریز از این همه دانش کهن، در اشتیاق دانستنی نو &nbsp;می سوزم...&nbsp;و کسی روی تخته ی دلم دو دو تا چهار تا نمی نویسد... </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من این روزها، با تمام شکوه و شوکتم، شب ها از درد به خودم می پیچم. و طبیبی از دل کویرم به فریادم نمی آید...&nbsp;</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من این روزها، از سرانگشتانم سیل هنر روان است، ذوقم را اما هیچ کس به عالم نشان نمی دهد...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 1.3pt 0pt 0in; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 1.3pt 0pt 0in; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من این روزها بد جوری سخاوتمند شده ام! با عشق می دهم و می بخشم...<span style="">&nbsp;</span>و هیچ باز پس نمی گیرم. و دست هایم هر چه خالی تر می شوند، قلبم مهربان تر برایت می تپد...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">...و من <b>سیستانم</b>. و <b>بلوچستان</b>.
و «سین» های سرد سیستانی ام این روزها کنار «ب» های برفی بلوچستان در عمق
دل یخ زده ام، قندیل بسته اند و دارند به سختی نفس می کشند...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">یک وقت از خاطرت نرود <span style="">&nbsp;</span>که
چه سخت بود برایت روز اول، دل کندن از خورشید، از خاک، از چهره های سوخته
و چشم های براق و دل های روشن... و کویری که خالی است... اما از هجوم
احساس، پوستش ترک بر می دارد گاهی... <o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">یک وقت اشتیاق سیب چیدن از دلت نرود...<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">****<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">رهگذر قدیمی روزهای رفته از یادم! <o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">سر
دلت کلاه نذار! دوست داشتن را باید نشان داد! بیهوده نباید جار زد. می
دانی از لحظه ای که دلت را باز کردی به سمت این همه سخاوت کویر و پرش کردی
از نور و امید، تا لحظه ای که بگشایی اش برای بخشیدنی بی چشمداشت و نور
بدهی به دل شکسته ام و از نو بسازی ام، فاصله از کجاست، تا به کجا؟!<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">از عمق هسته ی مرکزی زمین، تا قعر کهکشان!!<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p></o:p></span>&nbsp;</p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" align="justify"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">- این فاصله ی بی نهایت را تا من، می دوی...؟</span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" align="justify"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"></span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"></span>&nbsp;</p>

<p><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" align="right"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><a href="http://soudeh.ir/"><strong>*سوده*</strong></a></span></p></span></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><br /></p>


<p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: left;" dir="rtl"><font style="font-size: 10pt;" face="Tahoma"><b><a href="http://zabax.blogfa.com/post-82.aspx" mce_href="http://zabax.blogfa.com/post-82.aspx">لینک اصلی</a></b></font></p>


<p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: left;" dir="rtl"><font style="font-size: 10pt;" face="Tahoma"><b>مرداد ۸۷</b></font></p>

<p><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"></span></p>



<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p></o:p></span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">------------------------------------------------------------------</span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"></span>&nbsp;</p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">پ.ن۱</span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">: نوشته ها گرچه روی کاغذ دو بعد بیشتر ندارند، اما عمق و&nbsp; ارتفاع دل شان بد جوری زیاد است. برداشت آزاد است.</span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></b></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">پ.ن۲:</span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> ...و این ها را همه اش کسی نوشت، که اصالتاً اهل کویر نبود؛ اما کویر دیگر در رگ هاش جاری شده بود.<o:p></o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>


<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">پ.ن۳:</span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> شاید آخرین باری باشد که اینجا خط خطی می کنم. ببخشید اگر بد خط بودم!</span></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>هزار و پانصد کیلومتر آن طرف تر...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-4.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.161</id>

    <published>2008-10-01T16:49:09Z</published>
    <updated>2011-07-22T09:08:39Z</updated>

    <summary>یه کیک و یه آب پرتقال لطفاً! اینو گفت و هزاری رو کوبوند روی پیشخون بوفه. تا پیرمرد سفارشش رو بیاره، به نظرش یه عمر طول کشید. معده اش داشت می سوخت. فوری - با سرعت برق - کیک و...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">یه
کیک و یه آب پرتقال لطفاً! اینو گفت و هزاری رو کوبوند روی پیشخون بوفه.
تا پیرمرد سفارشش رو بیاره، به نظرش یه عمر طول کشید. معده اش داشت می
سوخت. فوری - با سرعت برق - کیک و آب میوه رو قاپید و اسکناس های نیمه
پاره رو مچاله کرد و چپوند توی جیب هاش.</font></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><font style="font-size: small;" mce_style="font-size: small;" face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">هوای
آزاد که ریه هاش رو قلقلک داد، ناخودآگاه با چشم هاش دنبال یه گوشه ی دنج
گشت تا بره و خودش رو اون تو گم کنه. خیلی زود هم پیداش کرد. مثل توی فیلم
های علمی - تخیلی، از نوک بینی اش تا اونجا رو یک خط فرضی قرمز کشید و عین
یک آدم آهنی (احتمالاً از توی همون فیلم!)، صاف راه افتاد طرفش. نشست. پا
رو انداخت روی پا، با ولع بسته ی کیک رو باز کرد و نی رو فرو کرد توی پاکت
آب میوه.</font></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" mce_style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">اولین
گاز رو که زد، سوزش معده اش خوابید. یه سوزش جدید اما به جاش افتاد به
جونش. چشمش افتاد به بچه ها و همین طور که بی اراده می جوید، نگاه شان می
کرد که با هم می روند و می آیند و حرف می زنند و می گویند و می خندند. و
بدجوری احساس تنهایی کرد...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">از
دیروز تا حالا تونسته بود یک مطلب مهم رو توی هارد کم ظرفیت ذهنش (99.9%
مغزش با چرندیات کنکور اشباع شده بود) حک کنه. و اونم این بود که اینجا
همه یا هم مدرسه ای اند، یا هم شهری و یا هم ولایتی! و هیچ کس هم تنها
نیست! انگار فقط خودش بود که از پشت کوه قاف آمده بود! و همین طور که می
جوید و می اندیشید و نگاه می کرد، یک لحظه دلش عجیب برای کوه قافش تنگ شد
و فکر کرد که امروز هم باید زیر آفتاب به این داغی از در دانشگاه تنهایی
بزنه بیرون... فکر کرد همه اش همین بود؟!! مقصد بی نهایتی که یک سال براش
خودش رو به آب و آتیش زده بود؟!! ...و یاد ولایت افتاد، که با آفتاب به
اون داغیش هم هیچ وقت دلش تا این حد نمی سوخت. شاید چون ماشین بابا کولر
داشت...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">گاز
دوم رو که زد، اول از همه لعنت فرستاد به اون سیستم اتوماسیون مزخرف که
چیزی نبود جز یک افه ی بی ریخت آشکار!! و حتی عرضه نداشت واسه کمی زودتر
از 48 ساعت قبلش غذا رزرو کنه! (و چند تا حرف زشت هم احتمالاً توی دلش
نثارش کرد که کسی دقیقاً نمی دونه چی بود!) و این به آن معنا بود که قراره
تا پس فردا هم همچنان مهمان کیک و آب میوه ی بوفه باشه. یاد اون روزی
افتاد که با بچه ها رفته بودند سلف مدرسه رو امتحان کنند و قیافه ی دیدنی
دوستش را مجسم کرد - که پای اولش هنوز به زمین سلف نرسیده، پای دوم داشت
در می رفت. ناخودآگاه خندید. نگاه پرسش گر عابری را نادیده گرفت و فکر کرد
که حاضر است روزی دو بار غذای سلف مدرسه را هم بخورد، اما دیگر اینجا
نباشد...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">(از
این فکر تکانی خورد، و آفتاب یک هو چنان از پشت شاخه های درختی که رو به
رویش بود، خودش را پاشید به تمام هیکلش، که فکر کرد با این همه حرارت جان
فرسا، رسیدن به خنکای یک صبح بهاری، احتمالاً محال ترین محال دنیاست...)</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">گاز سوم رو دیگه نزد. بس که غصه خورده بود، سیر بود. حس می کرد، یک هیبت </font><font style="font-size: 10pt;" color="black" face="Tahoma">187 هزار کیلومتر مربعی</font><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">
رو با خودش حمل می کنه و کسی این همه وسعت رو نمی بینه... بلند شد و نی به
دهان از لا به لای آدم ها گذشت. به بعضی ها لبخند های الکی تحویل داد و
وانمود کرد که حالش خیلی خوب است و لبخند های الکی تر هم پس گرفت. و از
کنار بعضی ها چنان گذشت، انگار که نمی بیند شان. و هیچ کس هم نفهمید که در
دلش دارد زار می زند و حیاط مدرسه را تصور می کند و صدای داد و فریاد بچه
ها را و آفتابی را که هیچ وقت زیر آن احساسی به این بدی نداشت...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">آب
میوه که به آخر هاش رسید، یکهو هول شد. اصلاً حواسش نبود. یک آن حس کرد
دیگر چیزی ندارد تا خودش را پشت آن قایم کند و قیافه ی بی خیال به خودش
بگیرد. ملتمسانه چند قطره ی آخر را هم آرام- آرام مکید (بلکه به این زودی
ها خالی خالی نشود!) و صدای نا به هنجار خالی شدن پاکت که در آمد، دست
کشید. بلند شد و چنان با زجر پاکت خالی را گرفت طرف سطل آشغال، انگار که
دارد تنها کسی را که می فهمدش، بی رحمانه می سپارد به زباله ها!! و ندید
که کسی به طرفش می آید.</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">صدا
را که شنید، جا خورد. صاف ایستاد. نگاهی به سر تا پاش انداخت و چشم هاش
برقی زد. یادش آمد که روز ثبت نام دیده بودش. پاسخش رو با لبخندی داد و در
جواب بازوی کشیده شده اش، دست دراز کرد و انگشتانش را به آرامی فشرد. </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">- چرا این جا تنها نشستی؟! بیا بریم پیش ما!</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">...و
پاکت آب میوه که هنوز معلق میان زمین و هوا شناور بود، یک آن با سرعت از
لا به لای انگشت هاش سر خورد و سقوط دردناکی را تجربه کرد. و شاید یک لحظه
با خودش فکر کرد: عجب رفیق نیمه راهی بود!!</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" dir="rtl" align="center"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">******</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">لا
به لای بچه ها، بازار پرسیدن اسم و فامیل و رتبه داغ بود. و اینها که تمام
شد، نوبت رسید به ولایت! و باز دل و روده اش به هم پیچید از فرط تنهایی...
آب دهانش را قورت داد، تمام اعتماد به نفسش را جمع کرد و محکم گفت:
«زاهدان!» و زود اضافه کرد: «سیستان و بلوچستان!» و بعد فکر کرد که کوه
قافش عجب اسم طولانی ای دارد ها...! توی زبان نمی چرخد... و آرزو کرد کاش
کسی این را از نگاهش نخواند!</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">همزمان عکس العمل های همه را زیر نظر داشت. ابرو ها رفته بود بالا و دهان ها کمی باز مانده بود و حرکات به طرز مضحکی، مثل فیلمی که&nbsp;p</font><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">ause</font><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma"> <span lang="FA"><span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;">&nbsp;</span>اش
کرده باشند، یک آن به سکون رسیده بود. طوری بهش زل زده بودند که حس کرد
دارند روی خطوط چهره اش دنبال آثار جرم می گردند. و بعد از آن که چند
ثانیه پوارو وار بهش زل زدند و اثری از آلت قتاله نیافتند، یکی انگار سکوت
را شکست و پرسش گرانه گفت: «بهت نمیاد مال اون ورا باشی! »</span></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">&nbsp;</span></font></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">سکوت
کرد. مثل یک پلنگ وحشی خودش رو آماده ی حمله کرده بود. احتمالاً بهترین
جواب می شد یه چیزی تو مایه های: «اصلاً به تو چه که مال کجا هستم و مال
کجا نیستم؟؟! همینی ام که هستم!! می خوای بخواه، نمی خوای نخواه!!» اما به
جای این پاسخ کودکانه عقلش را گذاشت وسط و با نرمشی ساختگی گفت: «...
خوب... توقع داشتی دقیقاً چه جوری باشم؟!»</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">پاسخش چیزی نبود جز یک لبخند شرمگین نامطمئن که فوری خودش رو جمع و جور کرد و تبدیل شد به یک سوال زیرکانه!: «اونجا چه جوریه؟!»</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">...و
همه ی حواس ها یک دفعه اونجا جمع شده بود انگار و تمام تمرکز دنیا خودش رو
چپانده بود توی گوش های منتظر و چشم هایی که انگار برای اولین بار است
دارند می بینند!! تصمیم گرفت کج خلقی نکند. پلنگ را هل داد عقب و یک گنجشک
کوچک را جایگزین کرد. نفس عمیفی کشید... و شروع کرد... از خانه گفت، از
تفتان نوردی!، از هامون، از شهر سوخته ی خیلی هزار ساله!، از آفتاب، از
خاک، از رگبار و از سرزمینی که توی نقشه های جغرافیا بزرگ است، اما توی
نقشه ی دل خیلی از آدم ها بدجوری گمنام است ...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">...و
هر واژه ای را که آرام آرام مزه-مزه می کرد و بعد می فرستاد بیرون، به
ابروها که بالا و پایین می رفت و چشم ها که بزرگ و کوچک می شدند نگاه می
کرد و سرها را که تکان می خوردند و ناشیانه همدلی می کردند زیر نظر داشت و
در دلش با آهی عمیق آرزو می کرد که کاش اینها هم یاد بگیرند کوه قافش را
دوست داشته باشند... </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" dir="rtl" align="center"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">******</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">نسیمی
می وزید. دلش آرام شده بود. آدم های دور و برش زود یاد گرفته بودند. صدای
حرف ها و بحث ها شان توی گوش هاش می پیچید. وسط جمع بود و اونجا نبود. چشم
هاش رو دوخت به تکه های آبی آسمانی که زیر شاخه های درخت گیر افتاده بودند
و آفتابی که می کوشید خودش رو اون لا به لا جا بدهد. سبک شده بود و دیگر
چیز زیادی نمی شنید. خیلی قشنگ بود که توی این گوشه ی دنیا هم می تونست از
کوه قافش بگه و بدونه که یک روزی بر می گرده و کاری می کنه که اون روز آدم
ها با شنیدن اسم ولایتش از شادی دو متر بپرند توی هوا! </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><font style="font-size: small;" size="3"><font style="" face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">کیکش
رو در آورد و سومین گاز رو زد. فکر کرد که کیک خوردن رو این جوری می تونه
تحمل کنه... دستی دستش را کشید تا بروند داخل کلاس. نفهمید هوا خنک تر
شده،&nbsp;یا فقط این طور احساس می کنه...<span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;">&nbsp;</span></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><br /></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma"><span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;">سوده</span></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma"><span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;"><a href="http://zabax.blogfa.com/post-74.aspx" mce_href="http://zabax.blogfa.com/post-74.aspx">لینک اصلی</a></span></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma"><span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;">اردی بهشت87</span></font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" mce_style="text-justify: kashida; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left; text-kashida: 0%;" dir="rtl"><br /></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" dir="rtl"><b>پ.ن: </b>من حدود&nbsp; ۷-۸ سال از زندگی مو توی این دیار دور قشنگ سپری کرده ام...</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>درس زندگی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-5.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.162</id>

    <published>2008-10-01T16:48:43Z</published>
    <updated>2011-07-22T09:08:43Z</updated>

    <summary>اتوموبیلی با سرعت از خیابان خلوتی عبور می کرد. راننده، از همه ی دنیا بی خبر، پا را محکم و محکم تر روی گاز فشار می داد. ناگهان، صدای بلندی او را از حال خود بیرون آورد. پا را با...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">اتوموبیلی با سرعت از خیابان خلوتی عبور می کرد.</font><b style="" mce_style="mso-bidi-font-weight: normal;"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma"> </font></b><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">راننده، از همه ی دنیا بی خبر، پا را محکم و محکم تر روی گاز فشار می داد. ناگهان،
صدای بلندی او را از حال خود بیرون آورد. پا را با تمام توان روی ترمر
فشرد و ایستاد. سرش را به عقب خم کرد و به صندلی عقب اتوموبیل چشم دوخت. <span style="" mce_style="mso-spacerun: yes;">&nbsp;</span>پاره سنگی به داخل افتاده بود و شیشه ی عقب اتوموبیل نیز شکسته شده بود. </font></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">راننده
با عصبانیت از ماشین پیاده شد و دنبال مجرم دیوانه ای گشت که این بلا را
سر اتوموبیل او آورده بود. بلافاصله چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که سر
به زیر انداخته بود و با چهره ای شرمگین، به آسفالت خیابان نگاه می کرد.
با شتاب به سمت او حرکت کرد. آن قدر عصبانی بود، که نمی دانست چه طور باید
این کودک گستاخ و بی ادب را به سزای عملش برساند و بی آن که فرصتی برای
فکر کردن بگذارد، بی درنگ سیلی محمکی به گوش کودک نواخت. </font></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" mce_style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">کودک هق هق کنان به زمین افتاد و دستان کوچکش را به صورت گلگونش فشرد. </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">راننده در حالی که در آتش خشم می سوخت، فریاد زنان گفت: «تو به چه حقی این کارو کردی...؟! اگر من پدر و مادرت رو پیدا نکنم!»</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">پسرک به زحمت روی پاهایش ایستاد و نفس- نفس زنان آب دهانش را فرو داد و گفت: «آخه.......»</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">راننده با عصبانیت فریاد زد: «آخه چی...؟!!!!»</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">پسرک
چشمانش را به کفش های مرد راننده دوخت و در حالی که اشک های کوچک، بی صدا
از گونه هایش سرازیر می شد، ادامه داد...: « من... من گم شده
ام............». </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">گریه امانش نداد و در حالی که سینه اش همگام با هق هق های پی در پی اش بالا و پایین می رفت، خود را در آغوش مرد رها کرد...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">«من
گم شده ام... ولی هیچ کس نبود که به من کمک کنه... ساعت هاست اینجا
موندم... تنهای تنهای... مجبور شدم اون جوری ازتون کمک بخوام... وگرنه شما
وای نمیستادین... منو ببخشین... خواهش می کنم....» و سیل بی امان اشک هایش
به روی سینه ی مرد ریخت. </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">مرد راننده هاج و واج به پسر کوچکی که در آغوشش می گریست نگاه کرد... باورش نمی شد... </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">تا
چند لحظه با دهان باز، به آن موجود کوچک نگاه کرد، بی آن که چیزی ببیند...
سپس چشمانش را به زمین دوخت، تا نگاهش با نگاه پسرک تلاقی نکند... دستان
گنه کارش را مشت کرد و چشم هایش را محکم به هم فشرد... </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">و در دل هزاران بار بر خود لعنت فرستاد...</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">**********************************************************************</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">&nbsp;</font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">گاهی اوقات، ما چنان با شتاب از کوچه پس کوچه های زندگی عبور می کنیم که دیگر وقت نمی کنیم نگاهی هم به دنیای اطراف بیندازیم... </font></p>

<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" mce_style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><font style="font-size: 9pt;" face="Tahoma">شاید
در چنین مواقعی، وجود پسر بچه ای کوچک که شیشه ی تنهایی ها و بی خیالی های
مان را با پاره سنگی می شکند، تلنگری باشد از سوی خدا... تلنگری که او به
انسان های سردرگم و تنها می زند تا به یادشان آورد که زندگی فراتر از چیزی
است که آنها از دریچه ی کوچک ذهن خود می بینند...</font></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گذری بر لحظه ها...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-3.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.160</id>

    <published>2008-10-01T16:48:24Z</published>
    <updated>2011-07-22T09:08:48Z</updated>

    <summary>مکان: داخل ماشین، کنار خیابون خورشید در مقابل چشمانم - آرام آرام - به دل زمین می پیوندد. می رود تا پشت پرده ی بلند شب. صدای اذان مسجد از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسد. مردم...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">مکان: داخل ماشین، کنار خیابون</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خورشید
در مقابل چشمانم - آرام آرام - به دل زمین می پیوندد. می رود تا پشت پرده
ی بلند شب. صدای اذان مسجد از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسد. مردم
در خیابان می آیند و می روند. آرام از کنارم می گذرند، بی آن که حتی نیم
نگاهی هم به اطراف خود بیندازند. بی حوصله، بی دقت، بی احساس... مثل
همیشه. از کنارم می گذرند و کسی هم نیست که در لحظه ی گذر از کنار جاده ی
زندگی، عطر غم انگیزی را که در فضا پیچیده است، حس کند...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">وای...! چه قدر فاصله این جاست بین آدم ها... چه قـ‍ـــــدر...</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">به در و دیوارهای بی تفاوت این شهر غریب می نگرم، به دیوار های سنگی و آجری... شبیه آدم ها می مانند...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">صدای
آزار دهنده ی ماشین ها و موتور سیکلت ها، با سرعت در فضای ذهنم می پیچد.
گویی صدای شان تا عمق جانم نفوذ می کند و همه ی وجودم را می سوزاند.</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">در گوشه ای دیگر، صدای خنده ی تصنعی آدم ها با &nbsp;صدای هق هق گریه ی کودکان در هم می آمیزد...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">وای! چه قدر شلوغ است اینجا! ولی چیزی در عمق چشم ها، سکوتی طولانی را فریاد می زند. گویی هیج کس این جا هیچ نمی شنود.</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">چشمم
به چند نفر می افتد که غربیانه به من می نگرند... شاید هم تا به حال ندیده
اند دختری قلم در دست بگیرد و در حالی که حسی دردناک از تنهایی قلبش را می
فشارد، ار پوچی های دنیای اطرافش سخن بگوید...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">رهگذری
آرام از کنارم می گذرد. دخترکی خردسال که شاید دلش صد ها برابر دستان
کوچکش، بزرگ است... به چشمانش خیره می شوم... من گرمای وجودش را حس می
کنم. لبخند می زند و من لبخندش را با لبخندی کوتاه اما پر معنا پاسخ می
گویم...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">چه خوب است آدم ها گاهی کمی سخاوتمند شوند... بخشیدن یک لبخند، آن قدر ها هم گران نیست!!</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">چشمانش برق می زنند، برقی از شادی. انگار می خواهد بماند... ولی چاره ای نیست، باید برود. و من رفتنش را تماشا می کنم...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">به برگه های دفترم خیره می شوم. چه خوب است که من او را دارم... اصلا مگر می شود من جایی بروم، ولی دفتر و قلم همراهم نباشد؟! مگر...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">صدای ترمز گوش خراشی رشته ی افکارم را پاره می کند...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">چرا
آدم های این دنیا این قدر عجله دارند؟! لحظه ها با شتاب می گذرند و آنها
نیز تند و تند به دنبال لحظه ها می دوند!! آهای! با توام! بایست! آرام
باش! شتاب مکن...!</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">دو
ماشین به هم برخورد کرده اند. دارم می بینم شان. آن قدر شدید نبوده که کسی
طوریش بشود. و مردم... مردم چه بی کارند! چه تنها! و زندگی هاشان چه آرام
و پر سکوت است که این چنین در پس یافتن هیجان به سرعت می دوند! تماشای
صحنه ی تصادف هم لذت دارد؟! دیدنی است...؟! پس چرا همه جمع شده اند و
دارند تماشا می کنند؟!</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">مردم چه تنهایند و زندگی ها چه خالی است...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">احساس کسی را دارم که در انتهای تونل زمان غوطه ور است! کسی که نمی داند چشم هایش می خندند یا لب هایش می گریند ...!</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">رهگذری
دیگر عبور می کند؛ با شتاب، شاد و با قدم هایی استوار. همین طور که می
گذرد، با نوک انگشتانش ضربه ای محکم به شیشه ی ماشین وارد می کند که مرا
به خود می آورد. و سپس خنده کنان می گذرد... و من رفتن او را نیز تماشا می
کنم...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">آدم
ها چه دل خوشی هایی دارند... اگر همه ی مردم با نواختن ضربه ای به شیشه
شاد می شدند، آن وقت من تمام دنیا را شیشه ای می کردم تا هر کس هر قدر که
دوست داشت، به شیشه ها بکوبد...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">هوا
تاریک شده، آسمان سرمه ای رنگ است. به ساعت نگاه می کنم؛ چهل دقیقه است که
دارم می نویسم. بی واهمه، بی توقف، بی تکلف... و خودکارم چه لذتی می برد
که می نویسد... خوش به حالش...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">آه...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">دنیا چه خالی است...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">دل من چه پر....</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">و قلم چه تنها...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تو خودکارمو ندیدی...؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-2.php" />
    <id>tag:soudeh.ir,2008:/enshaa//6.159</id>

    <published>2008-10-01T16:48:03Z</published>
    <updated>2011-07-22T09:08:54Z</updated>

    <summary>من این جام. همین جا. چشاتو باز کن... یه کم این ور تر... نگاه کن... منو می بینی...؟ من این جام. پشتمو کردم به تموم دنیا، زل زدم تو دیوار سفید مقابلم و دارم به خودم لعنت می فرستم. از...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=6&amp;id=1</uri>
    </author>
    
        <category term="main" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soudeh.ir/enshaa/">
        <![CDATA[<p>من این جام. همین جا. چشاتو باز کن... یه کم این ور تر... نگاه کن... منو می بینی...؟ من این جام. پشتمو کردم به تموم دنیا، زل زدم تو دیوار سفید مقابلم و دارم به خودم لعنت می فرستم. از بس خودکار رو محکم تو دستم نگه داشته ام، ردش رو انگشتام باقی مونده.

من مثلا یه آدم زنده ام. آخه هنوزم دارم نفس می کشم، دارم می بینم. مثلا 17 سال رو این زمین پست راه رفتم... اما نمی دونم چرا هنوزم به هر چی که نگاه می کنم، واسم عجیبه... از راه رفتن مامان که هی میاد یه سرکی تو اتاقم می کشه و میره، تا بلند- بلند حرف زدن بابا که بعید می دونم خودش هم حواسش به حرف زدنش باشه.

من اینجا نشسته ام و همیشه فکر می کردم بین راه و بی راه، کیلومتر ها فاصله اس. اما الآن می بینم که فاصله ی این دو تا به اندازه ی فاصله دو ثانیه با همه دیگه اس. وقتی تو، توی یه ثانیه تصمیمتو می گیری و می ری به سمت بیراهه...

خودکارمو بر می دارم و می رم توی آشپزخونه. در یخچالو باز می کنم. پاکت شیر رو بر می دارم و می ریزم توی لیوان. می شینم سر میز.

صدای گربه ها از توی حیاط میاد. دارن با هم بازی می کنن. نمی دونم... شاید هم دارن با هم دعوا می کنن. فاصله ی بین این دو تا هم مثل فاصله ی بین راه و بیراه می مونه. کاش با هم دعوا نکنن... هر دوشون رو دوست دارم...

بلند می شم. حوصله ی شیر خوردن هم ندارم. خودکار رو می ذارم توی یخچال و می رم سمت اتاقم. لیوان شیر رو می ذارم روی میز کنار کتابا. دفترم رو بر می دارم.

لیوان رو بلند می کنم تا باهاش بنویسم.

بعد از چند لحظه با ناباوری نگاش می کنم... پس خودکارم کو...؟!!!</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

