پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست و چهارم (یک بخش، یک دنیا حرف!)

گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.


مدت هاست که نمی نویسم. نه اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام. زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین را می دانم که یک روز حس کردم که یا  من دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 23, 2010 و ساعت 10:05 PM | لينك ثابت| نظرات (14)
هک نشدم!

خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند این، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش درست شد و چیزی هم کم و کسر نشده اصلن.


باز هم خدا بعضی ها را شفا بدهد!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 29, 2010 و ساعت 1:24 AM | لينك ثابت| نظرات (24)
حرف بیست و سوم (آهسته پیش می رویم...)

زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم. که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 5, 2009 و ساعت 12:41 PM | لينك ثابت
حرف بیست و دوم (دژاوو)

بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده یا که کجا، هیچ یادت نمی آید.


به قول ویکی پدیای همه چیز فهم و همه چیز دان که:


Déjà vu is a French phrase meaning "already seen", and it refers to the experience of feeling sure that one has witnessed or experienced a new situation previously.


اما آنچه که امروز من می دیدم، هیچ هم دژاوو نبود. که اصلن کاملن هم واقعی بود و خوب هم یادم بود که کجا دیده بودمش آخرین بار.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 23, 2009 و ساعت 7:05 PM | لينك ثابت
حرف بیست و یکم (برگشتم!)

تابستان است. مثل همیشه به وقتش آمده. بی که بپرسد حاضری آیا که پا بذارم توی دلت؟! و ما دلمان یکهو بی هوا تابستانی شده. بی که بهار را رد کرده باشد! اصلن این روزها حس می کنم انگار کسی از وسط بهار پرتم کرده، انداخته وسط تابستان. و من یک فضای خیلی خالی توی ذهنم مانده که نمی دانم این وسط چه شده. یاد آن کتابی افتاده م که توی دوران راهنمایی خوانده بودم: هوشمندان سیاره اوراک!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 20, 2009 و ساعت 12:42 PM | لينك ثابت| نظرات (18)
حرف بیستم (تفاوت ها...!)

دیدی بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن که بابا جان you are wrong؟! و بعد دیدی که چه طور بحث و درگیری پیش میاد از این مخالفت ناگهانی که بد می خورد توی ذوقت و از طرف مقابلت می رنجی به خاطر این حرکت «مغرضانه»اش و آخرش -در حالی که یک گوشه ی دلت زخم خورده و یک درد مبهم سوزناکی توش می پیچد - دیگر تصمیم می گیری که هیچ حرف نزنی، چون که فکر می کنی اصلن آب تان با هم توی یک جو نمی رود که نمی رود؟ (مثل آن وقتی که  مثلن داری حرف می زنی و بعد یکی یکهو یک مشت بکوبد توی صورتت! بهتش، سکوتش، غمش، و حس تحقیر شدنش چه طوری است؟! دقیقن همان طوری!)

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 19, 2009 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت
حرف نوزدهم (عید تمام شد، اما دنیایی نو شروع...)

...و ته دارد می کشد این جامی که سر کشیدیمش و اسمش بود عید! و خدا می داند که تا کی باز حالا حالا ها مجالی نیست برای نفس تازه کردن و چه همه باید دوید و دوید و رفت و رفت این زندگی را!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ April 3, 2009 و ساعت 5:10 PM | لينك ثابت| نظرات (25)
حرف هجدهم (آسمان آبی...!)

حول و حوش ساعت 17:30 امروز بود. شبکه 3 انگار یک برنامه ای را سه شنبه ها نشان می دهد، به اسم «آسمان آبی» با اجرای ژیلا صادقی که درباره ی پیوند عضو است.

حال و هوای برنامه راستش یک جور خاصی بود اصلن. طوری که ندانی حتا اگر که موضوع بحث دقیقن چیست، فضای فضایی اش (!) خود به خود پاهات را از زمین می کند می برد می گذارد یک جای دور، انگار که یکهو دنیا جای کوچکی می شود برای آدم و همه ی زندگی ات می شود آن قاب رنگین تلویزیون و حرف های آدم های توش و بعد که فهمیدی منظور از این حرف ها و مصاحبه ها چی بود، دلت خودش بدون ذره ای تردید اقرار می کند که تسلیم تسلیم شده است!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 18, 2009 و ساعت 7:13 PM | لينك ثابت| نظرات (11)
حرف هفدهم (کلمات سحرانگیز...!)

امروز نشسته بودم دور آن میزهایی که همراه صندلی های شان تازه چیده شده اند توی طبقه پایین دانشکده و کلی کتاب و روزنامه و مجله هم هر روز می گذارند روی شان تا بچه ها بخوانند شان و میزان مطالعه ی آزادشان برود بالا! و داشتم نام هر جلسه ی روماتولوژی را روی سربرگ هاش می نوشتم و یکی یکی می دادم دست میترا که بذارد روی اصل جزوه ها و بدهد به انتشارات. که یکهو یکی از بچه های کلاس آمد جلو و اشاره کرد به جزوه های سمیولوژی توی دستش و گفت «ممنون بابت جزوه ها!». جا خوردم و سر تکان دادم که خواهش می کنم. گفت «شنیده م جزوه ی روماتو هم می نویسی؟!» آهی کشیدم و گفتم که آررههه! گفت: «بابت اون هم ممنون! ان شاء ا.. که این دفعه دیگه مشکلی پیش نمیاد... (اشاره دارد به کنار کشیدن موقتی من از گروه جزوه به نشانه ی اعتراض به یک اتفاق) برای ما ها که کلی افتخاره جزوه بنویسی!!!» (و من در این لحظه دیگه داشتم شاخ در می آوردم) ...و خلاصه ما هم اندکی تعارف تیکه پاره نمودم و دو نقطه او میخکوب شدیم سر جامون تا این دوست همکلاسی مون رفت.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 22, 2009 و ساعت 6:47 PM | لينك ثابت
حرف شانزدهم (بپرم یا که نه...؟)

داشتم باز فکر می کردم! (eee! خوب فکرم میاد چی کار کنم! :دی) راستش به نظرم «انتخاب کردن»، همیشه می شود یک بخش مهمی از زندگی آدم ها. لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است. چون لحظه به لحظه اش رفتن است و وقتی که می روی، یک راه صاف نشانت نمی دهند که بیا بگیر، این راه تو! تا آخرش را برو! ...و این طور می شود که هر چی جلوتر می روی، راهت هی سخت تر می شود و پیچ در پیچ تر و دوراهی هاش بیشتر و تعداد انتخاب ها بیشتر تر و تصمیم گیری در موردشون هم پیچیده تر تر! و انگار مهارت پیدا کردن در «تصمیم گیری» از آن چیزهای مهمی ست که نداشتنش نه فقط خودت را، که اصلن همه ی آدم های اطرفت را هم بدجور عذاب می دهد!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 15, 2009 و ساعت 3:58 PM | لينك ثابت| نظرات (20)
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 بعدی
...و من متولد شدم... :)

....و شب بوده که مادرم دردش گرفته. شب یکی از روزهای گرم تابستانی. و دخترکی که آن تو بوده، نمی خواسته بیرون بیاید. همه را ساعت ها معطل کرده و همین طور هاج و واج گذاشته و عوض پایینی، بالا بالا می رفته! یک لحظه با استیصال لابد داشته با خدا حرف می رده که خدایا واقعن راهی ندارد آیا که آدم برگردد آن طرف؟! و خدا لبخندی افسون گری زده لابد و سری تکان داده و بعد دخترک قصه محو آن لبخند، دیگر نفهمیده که چطور شده که یکهو یک نفر کله اش را با یک فورسپس گنده گرفته کشیده بیرون و گفته که بیا بیرون دیگر وروجک، این همه لوس بازی در نیار! و دخترک قصه هم این طوری شده که صبح روز جمعه ١٢ تیرماه متولد شده و همان جا در گوشش اذان گفته اند و مادرش تا چند وقت همه ش غصه می خورده که با اون فورسپس قد گوشت کوبی که به کله ی بچه ش وصل کرده اند و باهاش کشیده اندش بیرون، دیگر حتمن حتمن دخترش منگولی چیزی از آب در خواهد آمد! و دوستش هم مدام بهش دلداری می داده که بچه ی من را با فورسپس کشیدند بیرون، سر از تیزهوشان در آورده! فورسپس معجزه می کند! :دی

 

...و خلاصه که دخترک قصه بزرگ شد و ٢٣ ساله شد و هنوز هم  که هنوز است با یاد همان لبخند لحظه ی آخر خدا که در عرض چند ثانیه ذره ذره از جلوی چشم هاش رت بر بست، زندگی می کند و راه می رود و نفس می کشد و هنوز هم که هنوز است کسی نفهمیده که فورسپی با این بچه چه کرد! دانشمندان گفته اند که در دست بررسی است! :دی

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved