پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست و نهم: روان در روزهای آرام زمستانی...

آدم ها همیشه از دوردست که نگاه می کنند، چیزها و کارها و آدم ها توی نگاه شان قد یک نقطه کوچک می شود. از دور، فیل می شود قد یک مورچه و ستاره قد یک پولک نور. از دور می شود فیل را توی کف دست جا داد و ستاره را مثل قاصدک فوت کرد و فرض کرد که تمام جاده ها را تا رسانیدن پیغام چشم هات، خواهد دوید.


جلوتر که بروی اما، فیل، فیــــــــــــل می شود و ستاره، شراره های سوزان آتش از همه سو. جلوتر که بروی، یکهو تمام دنیات از لای انگشت هات می ریزد زمین و قل-قل خوران پیش روی چشم های ناباورت، توی سراشیبی سقوط، از تو دور و دور تر می شود...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 14, 2011 و ساعت 10:52 PM | لينك ثابت| نظرات (5)
حرف بیست و هشتم: ...چه زود دیر شد!

زمان خیلی زود می گذرد. زودتر از آنکه فرصت کنی تحلیل کنی گذشتنش را. همین دیروز، من اینجا نبودم و به اینجا بودنم هم فکری نمی کردم. که شعار زندگی کردن در حال و فکر نکردن به آینده، شعار قشنگی بود. اما اگر از من می شنوید، جواب نمی دهد. امتحان نکنید. که یک روز چشم ها را باز می کنی، می بینی وسط آینده ای هستی که هیچ ازش نمی دانی، که هیچ وقت نخواستی بدانی اصلن. آینده ای که بی اجازه آمده پریده وسط حال رویایی ت، دنیا را کرده یک سرگیجه بی منتهای مدام...


با هر چیزی بالاخره یک وقتی باید کنار آمد لابد. امروز نه، فردا. فردا نه، پس فردا دیگر حتمن... و من چه همه «پس فردا» دورم از آن «امروز»م، و باز هم انگار که همین دیروز بوده، آن «امروز» رویایی...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 25, 2011 و ساعت 5:56 PM | لينك ثابت| نظرات (9)
"Long live all the mountains we moved"....

پای لپ تاب که می شینم برای نوشتن، دست هام سست میشن. خیلی وقته که زیاد ننوشته م و ننوشتن طولانی هم صدای قیژ قیژ ذهنم رو بد در آورده. و حالا که امتحان پره-انترنی روی نرو برو ای نیست که پشت بهانه های نخوندنش قایم باشک بازی کنم، بدجوری دلم می خواد که کسی برای لحظه ای هم که شده، می ایستاد و به لولاهام روغن می زد...


دوست دارم اینجا رو، که قطره قطره ی نرم نرم باریدنمه که فرو رفته توی خاک این صفحه های مجازی... و یک روز اگر کسی حوصله کرد که قطره ها قطره ها رو کنار هم بذاره، من قطره-قطره دریا شده، لابد از وسطش چکه-چکه می ریزم بیرون! با همه ی این احوال اما، می خواهم، ولی می ترسم از شروعی دوباره. که بی نهایت بار توی این هشت سال شروع کرده م از نو... هر بار به امیدی، به میلی، به شوق حسی از کسی، چیزی، اتفاقی، کاری... و هیچ وقت هم دلم باقی نمونده توی راه و زود بریده م... قهر کرده م از واژه ها و رفته م، که برنگردم. که نساخته ایم من و حس های زندگی م با هم یکهو و میل نوشتنم گم شده توی دالان های ترس و تردید... که من آدم ثبات، آدم یک جا ایستادن و موندن، آدم همیشه و هرجا، نبوده م هیچ وقت توی این سال ها...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 13, 2011 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت| نظرات (17)
حرف بیست و هفتم: آش شله قلمکار...

زندگی آمیزه ی پیچیده ای است از هر آنچه که بتوانی فکرش را بکنی. آش شله قلمکاری است از پروردگار خیلی قادر، برای اینکه دقیقن بفهمی چه قدر توانایی دارد. که چه قدر تمام مواد لازم را دارد برای پختن شلوغ ترین آش عالم و حتا بیشترش را هم دارد. که چه قدر نه تنها همه چیز توی بساطش پیدا می شود، که آشپز فوق العاده ای هم هست حتی، آن قدر که همچین غلیظ درش می آرد و پر ملات و در هم و بر هم که....


...و لابد اگر تو نباشی که وسط این آش پر ملات غلیظ ماهرانه گیر کرده ای، از زاویه ی دید خارجی، جلوی این همه توانایی کسی در پیچانیدن آشی که برای آدم ها می پزد، به زانو که می افتی هیچ، بعدن باید یکی بیاید پخش و پلایت را هم با کاردک از روی زمین جمع کند.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 9, 2011 و ساعت 2:32 AM | لينك ثابت
حرف بیست وششم: به همه شکسته های خوب روزگار!

شیشه را برای شکستن خلق کرده اند، دل را برای ترک خوردن و انسان را برای زخم برداشتن. که انگار کلید اوج هر کدام، بی که بدانند، در همان لحظه ی کمیابی قایم شده، که ناخواسته از عرش به فرش فرود می آیند. و زخم خوردن، همان لحظه ی دردناکی است که سیستم ایمنی صدایش در می آید، داد می کشد و خودش را می کوبد به در و دیوار، که «خطر!!». و لابد برای همین است که درد خوب است. چون ترک خوردن و شکستن که آش کشک خاله است، اما درد را گذاشته اند تا بفهمی زخمی شده ای و بکشی عقب. و جای زخم را، برای اینکه نه تنها بفهمی، که هیچ وقت هم از یادت نرود. 


...بعد این روزها، این روزها که خیلی زیاد می بینم سیستم های ایمنی هایپر اکتیو آدم های اطرافم را، جای زخم های خودم یادم می آید. درد ندارند دیگر... و نگاه شان که می کنم، لبخند کم رنگی می نشیند روی لب هایم، بی هوا. که خدا می داند چه راه بی نهایت طولانی ای بوده از آن زخم ها، تا به اینجا که منم...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 2, 2011 و ساعت 12:00 AM | لينك ثابت
حرف بیست و پنجم: ...و من مسافرم، ای بادهای همواره!

حس غریبی است، حس تمام شدن. حس اینکه بدانی گذشت و دیگر بر نمی گردد. باورش توی مشت های ذهن آدم جا نمی شود. می ریزد، پخش زمین می شود...


استاجری مان تمام دارد می شود و من اصلاً نفهمیدم که کی آمد، که حالا بخواهم باور کنم رفتنش را... بزرگ شدیم. بی آنکه بفهمیم. و لابد تنها کسی که حس کرد لحظه لحظه ی قد کشیدن مان را زیر سایه ی مخوف این همه کتاب و جزوه و مربع های سیاه برگه های امتحانی، راهروی ورودی تنگ و تاریک بیمارستان رسول بود و سقف بلند پردیس همت (1) همیشه دوست داشتنی...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ June 25, 2011 و ساعت 1:07 AM | لينك ثابت| نظرات (10)
حرف بیست و چهارم: یک بخش، یک دنیا حرف...!

گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.


مدت هاست که نمی نویسم. نه اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام. زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین را می دانم که یک روز حس کردم که یا  من دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 23, 2010 و ساعت 10:05 PM | لينك ثابت| نظرات (31)
هک نشدم!

خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند این، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش درست شد و چیزی هم کم و کسر نشده اصلن.


باز هم خدا بعضی ها را شفا بدهد!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 29, 2010 و ساعت 1:24 AM | لينك ثابت| نظرات (26)
حرف بیست و سوم: آهسته پیش می رویم...

زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم. که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 5, 2009 و ساعت 12:41 PM | لينك ثابت
حرف بیست و دوم: دژاوو

بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده یا که کجا، هیچ یادت نمی آید.


به قول ویکی پدیای همه چیز فهم و همه چیز دان که:


Déjà vu is a French phrase meaning "already seen", and it refers to the experience of feeling sure that one has witnessed or experienced a new situation previously.


اما آنچه که امروز من می دیدم، هیچ هم دژاوو نبود. که اصلن کاملن هم واقعی بود و خوب هم یادم بود که کجا دیده بودمش آخرین بار.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 23, 2009 و ساعت 7:05 PM | لينك ثابت
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 بعدی
نیمچه نویسی قدیم 2

از لا به لای نیمچه نویسی های قدیم....:


... می پرسد: «آدم ها وقتی که می نویسند، کلمه هاشان چه طوری می آید؟! اصلاً از کجا می آید؟؟».

سوالش برایم عجیب است! می گویم: «خوب، می آید دیگر!!».

و در دلم فکر می کنم: «ساده است...! هر بار که قلم را می گیری لای انگشت ها، معجزه ای تازه رخ می دهد!» (؛



پ.ن: اینشتین می گوید دو جور می توان به دنیا نگاه کرد. در نگاه اول همه چیز معجره است! در نگاه دوم، هیچ چیز!!


---

سوده

تیرماه 87

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved